معمای تسلا
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 21:16
امشب برنامه کانال هیستوری را تماشا می کردم که در باره نیکلا تسلا صحبت می کرد.بعد از دیدن این برنامه متفاعد شدم که تسلا بزرگترین دانشمند همه ادوار جهان بوده است و متاسفانه در زمان حیاتش نه تنها از او ستایش درست و حسابی به عمل نیامد بلکه به دلیل بزرگترین اختراعش که بی تردید بزرگترین اختراع تاریخ بشریت...
شب
-
تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 0:36
شب تار ،شب بیدار،شب سرشار است....می گویند هر 8سال یکبار بدن ما کلا عوض می شود درست مثل رودخانه ای که آب از یک سو وارد واز سوی دیگر خارج می شود،در عرض 8 سال سلولهای دیگری جای سلول های سابق را گرفته اند پس دیگر این کالبد ما همانی که بود نیست روحمان چطور؟ من فکر میکنم همین اتفاق برای روح هم می افتد اما...
غروب پدرسالار
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 7:08
این مطلب را ده سال پیش نوشتم اما ادامه ندادم امروز به یادش افتادم و بازنویسی کردم شاید به زودی تمامش کنم من و آقا فیض اله دو سال بود که همکار بودیم. شرکت ما تعداد زیادی پرسنل داشت که اکثرا کارگر بودند.روز اولی که او را دیدم زیاد به دلم ننشست. پیرمردی بود با موهای سفید وچهره ای خشن. دستهای زمختی داشت...
بر حریر شعر...
-
تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 17:49
دوست داشتن بعضی آدمها مثل اشتباه بستن دکمه های پیراهن است تا به آخرش نرسی نمی فهمی که از همان اول اشتباه کرده ایاوغوز آتای فاصله ها هرگز مانعی برای دوست داشتن برای عشق نیستند درست اما اگر من اینجا گریه کنم آیا در دوردست ها گونه های تو خیس خواهند شد ؟جمال ثریا نباید از توفرشته می ساختمبا پای خودت آمد...
تاریخ من...(محسن)
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 21:07
عزیز بروجردی بود با اینکه بعدها سفر های خارجی و اقامت های کوتاه مدت در کنار عمو خسرو(پسرش وکوچکترین عمویم)را هم تجربه کرد اما یک بروجردی اصیل باقی ماند و با همان لهجه شیرین آن صحبت می کرد.عزیز خواهری داشت که او را خاله خانم یا حاج خانم صدا می زدیم.خاله خانم یک پا خانم جلسه ای بود و من همیشه از صلابت...
کراوات به شعبان بی مخ نمی آید
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 21:50
تا شابد یک سال پیش،خودم را جوان حس می کردم.حالا اگر نگویم جوان،اما خیلی از دوران پیری و دیار مرگ دور میدیدم.چابک بودم و کاری و سخت کوش.موهایم بیشتر از 80 درصد سیاه داشت و قدرت 16 ساعت کار سنگین بدنی را داشتم.خیلی در بند رویاهایم نبودم چون انگار هنوز هزارباده ناخورده در رگ تاک و هزارسال دیگر برای کوش...
پرده آخر
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 21:50
میخواهم خیلی چیزهارا تغییر بدهم میخواهم لباس های شاد بپوشم مدل موهایم را عوض کنم بیشتر تفریح کنم، شاد باشم به جاهای که تابه حال نرفته ام،بروم با کسانی که نمی شناسم برخورد کنم تصمیم دارم کلا مسیر زندگیم راعوض کنم جور دیگری زندگی کنم هرجوری که تا به حالا نبوده ام،باشم از تردیدهایم فاصله بگیرم واز ترس ...
غروب دوشنبه
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 21:50
دیروز آخرین روز لانگ ویک اند بود.تنها در خانه نشسته بودم که مادرم زنگ زد گفت به اشکان(برادر کوچکترم) هم گفته است که نهار پخته با هم به منزل من بیایند نهار را دور هم بخوریم و بعد برویم سر خاک پدرم.خانم و بچه برادرم هم مثل من ایران هستند.مادرم هم که بعد از فوت پدرم تصمیم گرفت تنها اما مستقل زندگی کند....