دیروز آخرین روز لانگ ویک اند بود.تنها در خانه نشسته بودم که مادرم زنگ زد گفت به اشکان(برادر کوچکترم) هم گفته است که نهار پخته با هم به منزل من بیایند نهار را دور هم بخوریم و بعد برویم سر خاک پدرم.خانم و بچه برادرم هم مثل من ایران هستند.مادرم هم که بعد از فوت پدرم تصمیم گرفت تنها اما مستقل زندگی کند.پس هر سه تنها بودیم گیرم که تنهایی ما یکی دو ماه و تنهایی مادرم یکی دوسال بود. اما هر چه باشد مادر،مادر است و به فکر اینکه قدمی برای بچه هایش بردارد حتی اگر آن قدم پر کردن تنهایی یک روزشان باشد.وقتی که آمدند هنگام نهار به این فکر می کردم که سه پنجم خانواده دور هم هستیم اما انگار از آن روزها نه یکی دو دهه ،انگار یکی دو قرن گذشته است.حتما تصادفی نبود که خورشت بادمجان درست کرده بود.این خورشت غذای مورد علاقه پدرم بود که ارثش به ما سه پسرش هم رسیده بود.در کنار غذا سالاد شیرازی هم بود که هم پیاز داشت و هم فلفل.به این فکر کردم که مدتها بود سالاد شیرازی با فلفل و پیاز نخورده بودیم.چون تمام شب هایی که منزل مادرم برای شام جمع میشدیم،حواسش بود که هیچ کدام از عروسهایش پیاز نمی خورند و دو تایشان اسم فلفل هم که بشنوند می سوزند.دور هم بودیم اما جای خالی برادر بزرگم آرش و خیلی بیشتر از او جای خالی پدرم به چشم می آمد.و البته این همه داستان نبود عادت داشتیم به شلوغی زن ها و بچه ها جمع 12 نفری قدیم و یازده نفری بدون پدرم کجا و جمع سوت و کور سه نفری ما کجا. اما میدیدم برادرم هم گرچه داد می زد حس و حال مرا دارد اما مرتب سربه سر مادرم میگذارد و از غذایش تعریف میکند یا موقع خوردن سالاد به به و چه چه میکند. باری با گذراندن غذا از هضم رابع داشتیم دست و پایمان را جمع می کردیم که برویم اما ناگهان آسمان تیره و تار شد و رگبار شدید و باد و باران همراه با رغد و برق آسمان را فراگرفت.بدون نگرانی نشستیم و به حرف زدن ادامهدادیم میدانستیم این بارندگی پشت ندارد و اگرچه باران سیل آسایی می بارید اما نیم ساعت بعدش دوباره هوا آفتابی و شرجی در حد هزار شده بود. به سر خاک که رسیدیم دیدیم مدتی است به فضای سبز گورستان نرسیده اند و اینجا و آنجا علف های هرز بلند به چشم می خورد.یک صندلی تاشو برای مادرم کنار مزار گذاشتیم و بعد از فاتجه خواندن من و برادرم دست به کار کندن علف های اطراف مزار شدیم.گفته بودم که حدود شش ماه پیش عموی کوچکترم هم به رحمت ایزدی رفت؟ مزار او درست جفت مزار پدرم قرار دارد و حالا همه می گویند پدرت دیگر تنها نیست چون برادرش کنارش دفن شده است.راستش اگر بخواهم بشمارم تعدادشان در آن دنیا لا اقل دوبرابر این دنیایی ها هست. اما خوب چه می شود کرد؟ به قول تاریخ بیهقی:دیگران رفتند و ما نیز بر رهیم. از آنجا که با دو ماشین رفته بودیم برادر و مادرم جدا برگشتند و من هم جدا. در راه برگشت برای اولین بار در ده سال گذشته اجساس دلتنگی غریبی به جانم افتاد..انسان برای زندگی انفرادی زاده نشده است.انسان در جمع است که هویت پیدا میکند و به آرامش می رسد
برچسب: غروب دوشنبه,
نویسنده: یاسین عباسی