خرید بک لینک

این مطلب را ده سال پیش نوشتم اما ادامه ندادم امروز به یادش افتادم و بازنویسی کردم شاید به زودی تمامش کنم

من و آقا فیض اله دو سال بود که همکار بودیم. شرکت ما تعداد زیادی پرسنل داشت که اکثرا کارگر بودند.روز اولی که او را دیدم زیاد به دلم ننشست. پیرمردی بود با موهای سفید وچهره ای خشن. دستهای زمختی داشت که حکایت از کار یدی فراوان می کردوچشم های ریز،دهان بی دندان ،گونه های پهن ،بینی بزرگ ،قد کوتاه وجثه ای لاغراندام او خیلی معمولی بود. مثل ده ها کارگر دیگر که در شرکت مشغول به کار بودند با اینهمه چیزی در او بود که او را از دیگران متمایز می کرد؛یک جور غرور و تکبر در وجودش داشت وخیلی علنی خودش را از سایرین برتر می دانست و این را در رفتارش با کارگران نشان می داد. دیگران هم مراعاتش می کردند هم به خاطر سن و سالش و هم به خاطر طرز حرف زدنش که قلمبه ، سلمبه و با ادبیات قدیم صحبت می کرد.

آقای اقتداری که ناظر دولتی پروژه بود او را به من معرفی کرد و در لفافه توصیه کرد که هوای او را داشته باشم.کمی که درباره اش پرس و جو کردم فهمیدم که مسئول نگهداری از تأسیسات آبیاری بوده و به علت پایان فصل باید کار دیگری به او حواله کرد و من مانده بودم که با وجود ازدیاد نیرو و فشاری که شرکت برای تعدیل آن به من وارد میکرد،با او چه کنم.پر واضح بودکه نمی شد عذر او را خواست چون اقتداری این کار را یک جور نافرمانی محسوب کرده و بعدها تلافی اش را در زمان تنظیم صورت وضعیت ماهانه شرکت در می آورد.از طرفی من به یک راننده با وسیله نقلیه احتیاج داشتم او هم راننده بود و یک اپل (تهران-ب ) داشت که به نوعی هم سن و سال خودش بود.چاره ای نبود.صحبتهایمان را کردیم و قرار شد که او رانندۀ من بشود و با هم در محدودۀ کاری شرکت گشت زنی کنیم.

از فردای آن روز با هم شروع کردیم و چون روزی دوازده ساعت با هم بودیم خواه و نا خواه در طول مسیر مجبور بودیم با حرف زدن سر خودمان را گرم کنیم این شد که یواش یواش با هم مأنوس شدیم .

آقا فیض اله آدم فنی و زرنگی بود.هم جوشکاری بلد بود هم مکانیکی و هم برقکاری و اغلب روزها موردی پیش می آمد که هنرش را نشان بدهد. خیلی راحت نقش سرکارگر را بازی میکرد و در خیلی جاها زودتر از من پیاه می شد و به کارگرها می گفت که چه باید بکنند.همیشه همان روحیه برتری جوئیش را داشت و از نزدیک بودن با من هم کاملاً استفاده می کرد.حتی شرورترین کارگرها هم رام او بودند و حرفش را می پذیرفتند.از طرف دیگر احترام مرا خیلی نگه می داشت و با اینکه من جای پسر او محسوب می شدم ، مرا با عنوان آقای مهندس خطاب می کرد.خیلی جاها هم نصایحی می کرد که بجا و کارساز بود.یواش یواش کار به جایی رسید که در بیشتر موارد او را به تنهایی می فرستادم تا مشکل را حل کند و خودم به هزار و یک کار دفتری که آن هم به عهدۀ من بود برسم.

اینطوری بودکه بعد از پنج،شش ماه حسابی با هم رفیق شدیم و کم کم پایم به خانه اش باز شد. خانۀ من در غرب تهران بود و محل کار ما در شرق و خانۀ اون در نزدیکی دفتر ما واقع شده بود.به آنجا که رفتم دیدم که یک پدر سالار واقعی است. منزلی داشت سه طبقه که خودش در طبقۀ وسط می نشست و دو پسرش هم در طبقات اول و سوم زندگی می کردند و با عروسها و نوه هایش یک جمعیت پانزده نفری را تشکیل می دادند.همسرش سالها پیش فوت کرده و چهار پنج سالی بود که دوباره ازدواج کرده بود. همسر دومش بسیار جوانتر از خودش بود.می گفت از روستای خودشان که از توابع یکی از شهرستانهای لرستان بود،زن گرفته است.او نمونۀ کامل یک زن روستایی بود با همان صفا و سادگی روستائیان اما بچه هایش که در تهران به دنیا آمده و بزگ شده بودند با او که در واقع زن بابای آنها بود نمی ساختند و هزار و یک جور مشکل با هم داشتند؛ البته همه در خفا بود ولی خوب بالاخره به گوش آقا فیض اله می رسید و او هم بعد از کمی دندان روی جگر گذاشتن ،در نهایت از کوره در می رفت آنوقت می رفت سراغ چوب قانون. این چوب قانون یک چماق بزرگ لری بود که وقتی آن روی آقا فیض اله بالا می آمد همه از بزرگ و کوچک مزه آنرا می چشیدند و در نتیجه دو سه ماهی قانون برقرار می شد.اما به دلایل مشخص باز هم ذره ذره قانون شکنی شروع می شد و دوباره روز از نو و روزی از نو.

وقتی به خانه شان می رفتم برای احترام یکی دو پتوی نو به عنوان تشکچه زیر پایم می انداخت و هر چه خواهش می کردم به خرجش نمی رفت ناگفته پیداست که جماعت اناث خانه به اتاقها یا طبقات دیگر عقب نشینی می کردند و تنها همسر بینوایش همیشه پشت در ایستاده بود که خرده فرمایشات آقا فیض اله را انجام دهد چون هر چند دقیقه یک بار با صدای رعد آسایی او را با عنوان عیال،زن یا ذلیل مرده صدا می زد و چای می خواست یا قلیان یا دستمال یا هزاران چیز دیگر.

دو پسر بزرگش هر کدام برای خود یلی بودند با قدهای بلند،اندام درشت عضلانی و خصوصیات بچه های جنوب شهر.داش مشتی حرف می زدند و رفتار می کردند برای من عجیب بود که چطوری در این دوره و زمانه آقا فیض اله همه را زیر چتر اطاعت خود نگه داشته است؟خصوصا مشکل بچه ها و زن دوم برایم عجیب تر بود چون آنها نه تنها او را نامادری خود می دانستند ،بلکه به چشم یک آدم امل و از پشت کوه آمده نگاهش می کردند و هر چقدر که بنده خدا تلاش می کرد تا یک جوری بین آنها صلح و صفا برقرار کند و ریشه عداوت را بخشکاند موفق نمی شد.

سر درد دلش که باز می شد میگفت به بچه ها می گویم او جای مادرتان را نمی گیرد ولی فکر کنید برایتان خدمتکار آورده ام ،به زن هم میگویم سر به سر آنها نگذارد ولی فایده ندارد.اما ازاینها که بگذریم در سایر موارد همه گوش به فرمان آقا فیض اله بودند.عروسهایش برای هر کاری که می خواستند از خانه خارج شوند اول باید از او اجازه می گرفتند،پسرهای کوچکترش هم که ترک تحصیل کرده بودند حقوقشان را تقدیم پدر می کردند.اگر مهمانی وارد خانه میشد،هر کس که بود باید اول به سراغ او می آمد و بعد از صرف یک قوری چای می توانست به سایر طبقات برود.

همیشه خاطرات بسیاری برای تعریف کردن داشت از این خاطرات بود که فهمیدم قبلا از وضعیت مالی خوبی برخوردار بوده وکامیون واتوبوس وغیره داشته ولی با بیماری زنش که سبب فلج او شده بود ،کم کم خانه نشین شده ووقتش راصرف پرستاری از زن ونگهداری از بچه هاکرده ودوازده سال در این وضعیت بوده تا همسرش فوت می کند.از ان موقع به بعد بچه ها را سرو سامان میدهد دخترهای بزرگ به خانه بخت می روندوپسرها بعد از ازدواج در کنار او مستقر می شوند.

داستانهای زیادی هم از دوران جوانی وبزن بهادریهایش تعریف می کرد که عمدتا به دورانی مربوط میشد که روی کامیون کار میکرده ویا در زمانی که د ر یک کار خانه تولید لوله پلی اتیلن سرپرست کار گاه بوده است. از دوران زندگی در روستا هم خاطرات زیادی داشت که همه جالب بودند مثل گیر کردن دربرف وجنگیدن با گرگ یا دعواهای طایفه ای که د ر لرستان همیشه اتفاق می افتد باری این دوستی ورفت وامد ما دو سال طول کشید تا اینکه قرارداد شرکت به پایان رسید .

برچسب: نویسنده: یاسین عباسی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 7:08

صفحه بندی