تا شابد یک سال پیش،خودم را جوان حس می کردم.حالا اگر نگویم جوان،اما خیلی از دوران پیری و دیار مرگ دور میدیدم.چابک بودم و کاری و سخت کوش.موهایم بیشتر از 80 درصد سیاه داشت و قدرت 16 ساعت کار سنگین بدنی را داشتم.خیلی در بند رویاهایم نبودم چون انگار هنوز هزارباده ناخورده در رگ تاک و هزارسال دیگر برای کوشیدن و به هدف رسیدن را داشتم.اینکه در این سوی دنیا میگویندage is nothing but a number کانلا برایم مصداق داشت،مصداقش خودم بودم.اما حالا در فاصله چند ماه مانده به پنجاه سالگی،خودم را بسیار خسته،درمانده و کم توان تر از آنی میبینم که به دلخوشی هایی مثل آن ضرب المثل دلخوش کنم. قدیمها وقتی اندیشه رسیدن به هدفی در سرم می افتادهراسی از سالها تلاش برای رسیدن به آن نداشتم اما حالا میبینم که زمانی برای بلندپروازی نمانده است.چه آنکه گفته اند آنکس که در میان سالی تار مشق بکند در گور استاد خواهد شد.منظورم بدبینی نیست بلکه واقع بینی است.ما هرچه میخواستیم بشویم باید تا پیش از 50 سالگی میشدیم،چه آنکه خانه آنچنانی یا ماشین آنچنانی به درد جوانی میخورد که از آن لذت ببرد نه اینکه در 50 سالگی شروع کند و در آغاز سن بازنشستگی(اینجا 63 سال بود اخیرا65 سال شده) صاحب فورد موستانگ شود.(صحنه ای که تا پارسال سخت مرا به خنده می انداخت دیدن پیر مردهایی بود که در ماشین های روباز و دو در مثل کوروت یا کامارو نشسته و با غرور آن را می رانندند....به قول شاعر غزیز عباس صفاری: بعضی چیزها به بعضی چیزها نمی آید حالا هرچقدر که سعی کنی تا به هم بیایند
مهم نیست
از کدام دنده چپ یا راست
بیدار شده باشی
در تقویم ما روزهائی هست
پیش بینی نا شده
که هیچ چیزش به هیچ چیز نمی آید
پرده را
هنوز پس نزده می دانی
پنجره بامدادی
به آسمانی که قاب گرفته است
نمی آید
مثل عنکبوتی که نمی آید
به تاری که با شیره جانش
بر گوشه پنجره تنیده است
مثل واژه عشق که نمی آید
به جدول کلمات متقاطع
در روزنامه صبح
* * *
در روز بی سر و پائی از این دست
آینه ی کنار در
چهره ای نشانت خواهد داد
المثنای افسردگی ات
و انتخاب کلاهی
که گشاد نباشد به سرت
کوهی می شود بر سر راه
از در
هنوز بیرون نرفته
در میمانی که در اداره
چه عذر موجهی بیاوری
برای برج زهر ماری
که به میز ریاستش نمی آید
مثل کراوات که نمی آید
به شعبان بی مخ
و برج آسمانخراش که نمی آید
به شیخ نشین های خلیج فارس
مثل قاشق و چنگال
به سفره ژاپنی
شکم ورم کرده
به کودکان آفریقا
و سفره خالی
که به هیچ خانه ای نمی آید
اما
در چنین روز بد قلقی نیز
به محض رسیدن به هم
پی می بریم که ما
عجیب به هم می آئیم
همیشه آمده ایم
و خواهیم آمد
درست مثل گلی
که به گلدانش .
(عباس صفاری)
برچسب:
نویسنده: یاسین عباسی