عزیز بروجردی بود با اینکه بعدها سفر های خارجی و اقامت های کوتاه مدت در کنار عمو خسرو(پسرش وکوچکترین عمویم)را هم تجربه کرد اما یک بروجردی اصیل باقی ماند و با همان لهجه شیرین آن صحبت می کرد.عزیز خواهری داشت که او را خاله خانم یا حاج خانم صدا می زدیم.خاله خانم یک پا خانم جلسه ای بود و من همیشه از صلابت او واهمه داشتم.اما روزگار با او خوب تا نکرد.سه بار ازدواج کرده بود و هر سه شوهرش به رحمت خدا رفته بودند واز هر کدام یک پسر داشت که کوچکترین آنها محسن بود. محسن یک سال از من کوچکتر بود من و او و امیر که پسرعمه من و پسر خاله او بود خیلی با هم جور بودیم البته منزل آنها در خیابان پیروزی خیلی به هم نزدیک بود و منزل من خیلی دورتر اما وقتی به خانه عمه عفت میرفتم با هم جور میشدیم و آتیشی نبود که نسوزانیم. یادم است یک بار به پیشنهاد امیر یک نخ سیگار گیر آوردیم ودر زیر زمین خانه عمه ناهید شروع به کشیدن کردیم از بد حادثه عزیز برای برداشتن چیزی به زیر زمین آمد و تا بو را شنید با تغییر گفت سیگار میکشید؟ سو رو ب یعنی (سرب) بکشید ما دو پا داشتیم و دو پای دیگر قرض کردیم و الفرار من که صاف به خانه برگشتم و نمیدانستم چه بر سر آن دو بی نوا آمده است اما چون به خوبی از دیسیپلین عزیزخبردار بودم می توانستم تصور کنم و دلم برایشان ریش بشود. باری سال 1362 بود امیر که 16 سال داشت توانست رضایت خانواده اش را از یک طرف و عمو خسرو را از طرف دیگر جلب کند و راهی اطریش شد بعد از آن وقتی به خانه عمه عفت می رفتم با رضا پسرعمه دیگرم و محسن جمع دیگری تشکیل میدادیم که بیشتر در باره شعر و ادبیات بحث می کردیم. محسن صدای بم و با ابهتی داشت ووقتی همه بچه های فامیل (12 نفر) جمع بودیم و شلوغ بازی می کردیم خیلی آمرانه می گفت بسه دیگه! و لحنش طوری بود که همه نا خودآگاه ساکت می شدند وبعد هرکدام صدایش را کلفت میکرد و سعی میکرد مثل او این کلام را تکرار کند که موفق نمی شدند..محسن آن وقت ها به کلاس شعر شاعران مغروف مثل حمیدی سبزواری می رفت اما شعر نو و خصوصا نیما و شاملو را خیلی دوست داشت سال ها بعد که ما شیراز زندگی می کردیم و من ابوریحان قبول شده بودم و تهران بودم بیشتر اوقات فراغتمان را با هم میگذراندیم یا سینما میرفتیم و آثار تارکوفسکی را نقد می کردیم یا شعر های جدید حمید مصدق و شاملورا گیر می آوردیم و با لذت می خواندیم.محسن از طرف مادری فامیلی داشت که در شهرضا دکتر دندانپزشک بود.او محسن را مجاب کرد که برود آنجا و زیر نظر او دندانپزشک تجربی بشود.آخرین باری که محسن را دیدم یک شعر کوتاه از شاملو با خط خوشش نوشت و به من داد و با صدای بمش گفت :میبینمت. بعد نشستیم و ترانه ای ساربان مهرداد کاظمی را برای هزارمین بار با هم گوش دادیم و رفت.بعدها شنیدم که در مسیر تصادف کرده بودند و همه سالم مانده بودند جز محسن که از ماشین به بیرون پرتاب و ضربه مغزی شده بود.محسن رفت و من به یاد نمی آورم که در عزای کسی اینقدر گریه کرده و اینهمه سوگوار شده باشم.در زمان فوت تنها بیست سال داشت و الان که حدود سی سال از آن زمان می گذرد هر بار این شعر شاملو که برایم نوشته بود میبینم صدای او در گوشم می پیچد:
از رنجی خسته ام که ازآنِ من نیست
بر خاکی نشسته ام که ازآنِ من نیست
با نامی زیسته ام که ازآنِ من نیست
از دردی گریسته ام که ازآنِ من نیست
از لذّتی جان گرفته ام که ازآنِ من نیست
به مرگی جان می سپارم که ازآنِ من نیست.
برچسب:
نویسنده: یاسین عباسی