این روزها زیاد یاد مرحوم پدرم میکنم.یاد خاطراتش و داستان های که از زندگی خودش و اطرافیانش تعریف میکرد. یکی از آنها دوستی به نام دایی صبی بود.این دایی صبی شخصیت جالبی داشته.قدکوتاه اما ورزشکار،وزنه بردار وخیلی قلچماق لوده وخیلی هم لوطی مسلک بوده ودر حقیقت یک پا (عیار)زمان خودش بوده است.برای مثال یکی از داستان هایی که از او شنیدم این بود که دوتایی در جنوب شهر تهران به جایی می رفتند که میبینند خیابان بند آمده.دقت که می کنند میبینند، دو دسته از جاهل های کلاه مخملی به جان هم افتاده اند.در طرفه العینی دایی صبی پیاده میشود و خودش را به وسط معرکه میرساند و میبیند دو جاهل سردسته دو گروه دارند برای هم رجز می خوانند با هردستش مچ دست یکی از آنها را میگیرد و مجکم نگه میدارد و میگوید خیلی ادعای مردیتان میشود؟جاهل ها سعی میکنند دستشان را از دست او دربیاورند اماحریف پنجه فولادین او نمیشوند.آنوقت دایی صبی میگوید یالا همدیگر را ببوسید و ختمش کنید و دو جاهل بعد از کمی غرولند آشتی می کنند
امروز داشتم مسیر خیابان اگلینتون را طی میکردم متوجه ماشین بغل دستیم شدم که در عقبش باز بود.بوق زدم متوجه نشد اما سر چراغ قرمز به او رسیدم و گفتم در عقب باز است.راننده خانمی کانادایی بود لبخندی زد و تشکر کرد و کناری ایستاد تا در را ببندد.همین ماجرا مرا یاد داستان دیگری از دایی صبی انداخت.آنجور که خودش میگفت یک روز صبح که داشته سر کارش میرفته ماشین بنزی از کنارش رد میشود که در عقب آن باز بوده است میگفت دیدم پسربچه سه ،چهارساله بسیار شیرینی عقب ماشین نشسته است.هر چه بوق زدم راننده که خانم بسیار زیبایی بود توجه نکرد ناچار دنبالش افتادم وعاقبت جلوی او پیچیدم تا ایستاد. پیاده شدم و به سمت اورفتم او هم پیاده شد و تا به هم رسیدیم بی هیچ جرفی محکم خواباند توی گوش من!.من فقط لبخندی زدم و گفتم دستت درد نکند.حالا لطفا در عقب ماشینت را ببند که آن طفل معصوم بیرون نیفتد.بعد هم سوار ماشینم شدم و رفتم و کلا موضوع را فراموش کردم.فردایش که دوباره داشتم میرفتم سرکار ،هر افسر پلیسی که من را میدید میگفت باید فورا بروی پلیس مرکز خودت را معرفی کنی وقتی میپرسیدم چرا؟ میگفتند آنجا معلوم میشود.آخرینشان دیگر این جرف را تکرار نکرد فقط گفت راه بیفت و مرا تا پلیس مرکز اسکورت کرد. وقتی به آنجا رسیدیم مرا به اتاقی راهنمایی کردند و درآنجا در کمال تعجب خانم دیروزی را دیدم که با چهره ای ناراحت نشسته بود.یک تیمسار پلیس که آنجا بود به سمت من آمد و با من دست داد وگفت من تیمسار فلانی هستم و ایشان همسر من هستند.از دیروز که آن رفتار را با شما کردند تا الان از فرط ناراحتی وعذاب وجدان یک لحظه چشم بر هم نگذاشته اند و از من خواستند که هرطور شده شمارا پیدا کنم تا شخصا ازشما عذر خواهی کنند.با اینکه گفتم من اصلا به دل نگرفته ام اما فایده نداشت و خانم رسما از من عذر خواهی کرد
به این فکر میکردم که اگر چنین اتفاقی در این دوره و زمانه روی میداد رفتار آن خانم با دایی صبی چه می بود؟ البته اگر محافظینش میگذاشتند دایی صبی زنده و سالم از معرکه خارج شود
برچسب:
نویسنده: یاسین عباسی