من کلا در برابر بی خوابی مقاوم هستم.یعنی میتوانم ساعت ها بدون سختی کشیدن،بیدار بمانم .زمانی که شیراز زندگی می کردیم و من دانشگاهم تهران بود،مرتبا بین این دوشهر در سفر بودم اما باوجود سفر 14 ساعته که صبح زود به مقصد می رسیدم،باز سرحال و پر انرژی دنبال کارهایم می رفتم.اما...اما اگر تصمیم به خوابیدن بگیرم،دیگر دنیا زیرو زبر هم بشود،بیدار نخواهم شد و همین خصلت داستان های عجیبی برای من ایجاد کرده است امروز میخواهم دوتای آنها را تعریف کنم اولی به حدود 20 سال قبل بر می گردد و دومی همین دیشب اتفاق افتاده بود.داستان اول:بیست و یکی دو سال پیش که دانشگاه تهران بودم.شبی عمه ثریا از من خواست که شب منزل آنها بمانم.آنها در خانه ای دو طبقه در خیابان گرگان زندگی می کردند که طبقه پایین عمه و خانواده اش بودند وطبقه بالا مادر ویک خواهر وتنها برادر شوهر عمه ام ساکن بودند ظاهرا آنشب هیچ کس در خانه نبود و برای اطمینان خاطر از من خواستند که شب آنجا بمانم.درب حیاط قفل نداشت و به من گفته بودند کلید درب ورودی زیر فلان گلدان در فلان گوشه حیاط است. من هم رفتم کلید را برداشتم در را باز کردم رفتم تو جایم را انداختم وقبل از خواب برای آنکه صبح دنبال کلید نگردم،سرجایش زیر گلدان گذاشتم و خوابیدم.صبح هم رفتم در را قفل کردم.کلید را سرجایش گذاشتم و رفتم دانشگاه.آن وقت ها موبایل در کار نبود و گرفتن شماره خوابگاه داستان داشت.این بود که من تا دو هفته بعد از جنجالی که ایجاد کرده بودم خبر نداشتم. دو هفته بعد رفتم سری به عمه خانم بزنم به محض دبدن من گفت این چه داستانی بود که آنشب درست کردید؟ گفتم کردید؟ یعنی من وکی؟ گفت تو و اسی(برادر شوهر عمه).گفتم من اصلا اسی را ندیدم فقط خوابیدم و صبح رفتم دنبال کارم.گفت هیچ چیز از ماجرای آنشب یادت نیست؟؟؟؟؟.راستش شک کردم که اسی دسته گلی به آب داده و سعی کرده پای مرا هم وسط بکشد گفتم اصلا و ابدا. گفت چطور ممکن است؟ گفتم لطفا برو سر اصل مطلب.معلوم شد آنشب اسی که قرار نبوده خانه بیاید،حدود 12 شب می آید خانه.طبیعتا میرود کلید را از زیر گلدان برمیدارد و میآید میبیند در ورودی باز است از پنجره نگاه میکند میبیند شخصی آنجا خواب است و احمقانه ترین تصمیم را می گیرد یعنی به جای اینکه بیاید نگاه کند ببیند کیست، میرود کلانتری گرگان میگوید دزد آمده خانه ما و آنجا گرفته خوابیده!!!!چند مامور همراه او می آیند و مثل فیلم های پلیسی میریزند توی خانه پتو را از روی من کنار میزنند و چراغ قوه در صورتم میاندازند و میگویند یالا بلندشو. من خواب آلود نیم خیز می شوم واسی با دیدن من ،مرا میشناسد و میگوید ببخشید اشتباه شده ایشان آشنا هستند.خلاصه هرجور هست مامورها را راضی میکند و می فرستد میروند بعد هم خودش میرود بالا می خوابد. وقتی داستان به اینجا رسید به صورت محو چیزهایی از نور چراغ قوه وصدای خشن ناآشنا یادم آمد اما آن زمان احتمالا فکر می کردم دارم خواب میبینم.اینها را که گفتم عمه خانم گفت (مادالا) {ختر عمه ام که 5 سال داشت به ماشالله میگفت مادالا}خوبه قرار بود مواظب خانه باشی..مواظب باش فردای روزگار زن و بچه ات را از کنارت ندزدند....
طولانی شد داستان دوم را در پست دیگری مینویسم
برچسب:
نویسنده: یاسین عباسی