آنشب در خواب ناز به سر میبردم که متوجه شدم شهریار وارد اتاق ماشده ودارد با مادرش پچ پچ میکند.فکر کردم حتما فرمی برای فردا نیاز دارد که باید امضا میشده ویادش رفته بوده یا اینکه صبح زود باید برود.همه اینها در کسری از ثانیه از ذهنم عبور کرد و دوباره به خواب رفتم. صبح چون روز تعطیل بود 9/5 بیدار شدم و آمدم پایین وبا چشم های پف کرده همسربانو روبرو شدم.پرسیدم نخوابیدی؟ دیشب شهریار چکار داشت؟ (اینجا یاد دیالوگی از سریال هزاردستان افتادم: خوشنویس که لب بگشود،در برزخ گشاده شد به روز آشنایی با ابوالفتح صحاف).معلوم شد دیشب ساعت 2 نصفه شب،سه تا از دوستان شهریار به او زنگ میزنند 3 دختر همسن او یکی ایرانی،یکی چینی و یکی یهودی. میگویند ما در خیابان مانده ایم وجایی نداریم برویم.سردمان هست و میترسیم.میتوانیم بیاییم خانه شما؟شهریار جواب میدهد پدرومادرم خواب هستند اما برادر بزرگم بیدار است.از کیارش سوال میکند و میگوید قرار است 45 دقیقه اینجا باشند تا تصمیم بگیرند چه باید بکنند.کیارش هم اجازه میدهد و با وارد شدن دخترها میرود میخوابد.شهریار جریان را میپرسد.:قرار بوده این سه دختر منزل یکی از آنها شب را بمانند.اما به سرشان میزند که بروند و همگی منزل دوست دیگری بمانند.پدر دختر ایرانی وقتی خبردار می شود می آید درخانه ای که آنجا بودند دادو بیداد راه می اندازد و هرسه دختر را سوار ماشین میکند که ببرد منزل خودش(گویا به دخترش سیلی هم زده بوده و وعده داده بوده که خانه که برسند پوستش را خواهد کند) در حالیکه هنوز داشته با صاحبخانه که خانم سیاهپوستی بوده جرو بحث میکرده،دخترها پا به فرار میگذارند و بعد از ساعتی گشتن در خیابان به شهریار زنگ میزنند.دردسرتان ندهم 45 دقیقه میگذرد و به نتیجه نمیرسند.شهریار برایشان رختخواب میبرد(در زیر زمین)غذا برایشان درست میکند(سوسیس وتخم مرغ) کنارشان مینشیند تا بخوابند بعد میآید سراغ مادرش وداستان را میگوید(5 صبح).قاعدتا باید همان موقع به خانواده هایشان خبر میدادند اما دخترها از ترسشان سیم کارت های گوشی ها را درآورده بودند.همسربانو ساعتی صبر میکند بعد بیدارشان میکند ووادارشان میکند به خانواده هایشان تماس بگیرند.در چشم به هم زدنی 5-6 ماشین جلوی خانه ما ردیف میشود و پدرمادرها غرش کنان میریزند سر همسربانو خصوصا آقای ایرانی که میگوید به چه حقی به بچه من پناه دادی و چرا مارا خبر نکردی؟ کیارش وارد معرکه میشود و به طرف میگوید اگر آرام و مودب بایستی برایت توضیح میدهیم طرف ساکت میشود و بعد که داستان را میشنود دخترش را سوار ماشین میکند بدون تشکر یا خداحافظی راه می افتد قبلش به شهریار میگوید این آخرین بارت باشد با دختر من حرف میزنی.شهریار قد ترین فرد خانواده ماست و جواب میدهد من به دخترت کمک کردم و حالا تنها اگر خودش نحواهد با او حرف نمیزنم.طرف میگوید من بار اول دوستانه میگویم.شهریار هم میگوید من را تهدید نکن چون نمی ترسم.برعکس سایر پدرمادرها وقتی جریان را می شنوند از همسربانو وشهریار تشکر میکنند که با پناه دادن به آنها جلوی اتفاقات ناگواری که ممکن بود برای 3 دختر تنها پیش بیاید را گرفته اند.....من همه این داستان را در حال صرف صبحانه گوش میدادم و تنها هر چند لقمه درمیان میگفتم نه بابا!! از شوخی گذشته به پسرها گفتم هردویتان کارتان درست بوده وباید راهشان میدادید اما اشتباه بزرگتان این بوده که همان لحظه که زنگ زدند مارا بیدار نکردید وگرنه ما به والدین دخترها یا لااقل پلیس خیر میدادیم تا همه از نگرانی بیرون بیایند...
پ.ن: می گویند هیچ دویی نیست که سه نشود...خدا سومیش را بخیر بگذراند
برچسب:
نویسنده: یاسین عباسی