
این مطلب را ده سال پیش نوشتم اما ادامه ندادم امروز به یادش افتادم و بازنویسی کردم شاید به زودی تمامش کنم من و آقا فیض اله دو سال بود که همکار بودیم. شرکت ما تعداد زیادی پرسنلداشت که اکثرا کارگر بودند.روز اولی که او را دیدم زیاد به دلم ننشست. پیرمردی بود با موهای سفید وچهره ای خشن. دستهای زمختی داشت که حکایت از کار یدی فراوان می کردوچشم های ریز،دهان بی دندان ،گونه های پهن ،بینی بزرگ ،قد کوتاه وجثه ای لاغراندام او خیلی معمولی بود. مثل ده ها کارگر دیگر که در شرکت مشغول به کار بودند با اینهمه چیزی در او بود که او را از دیگران متمایز می کرد؛یک جور...
ادامه مطلب
دیروز آخرین روز لانگ ویک اند بود.تنها در خانه نشسته بودم که مادرم زنگ زد گفت به اشکان(برادر کوچکترم) هم گفته است که نهار پخته با هم به منزل من بیایند نهار را دور هم بخوریم و بعد برویم سر خاک پدرم.خانم و بچه برادرم هم مثل من ایران هستند.مادرم هم که بعد از فوت پدرم تصمیم گرفت تنها اما مستقل زندگی کند.پس هر سه تنها بودیم گیرم که تنهایی ما یکی دو ماه و تنهایی مادرم یکی دوسال بود. اما هر چه باشد مادر،مادر است و به فکر اینکه قدمی برای بچه هایش بردارد حتی اگر آن قدم پر کردن تنهایی یک روزشان باشد.وقتی که آمدند هنگام نهار به این فکر می کردم که سه پنجم خانواده دور هم ...
ادامه مطلب